در گیر و دار و سردی هر روز زندگی
مشتاق روزگار رهایی نشسته ام
من خسته و ملول ولی هم چنان بهار
امید بر گذشتن دی ها ببسته ام
با قلب پر ز درد و دلی خونی و غمین
من عهد غیر عشق بر کس نبسته ام
دارم بسی شکایت از این کهنه سرنوشت
حالا که برگ خشک نهالی شکسته ام
افسوس کز گذشت زمان و عبور عمر
من خالی از محبت و سرشار غصه ام
تنها پر از امید به فردا نشسته ام
اکنون که از تمام جهان دل گسسته ام !!!!