من بوسیدمش
امشب به خاطر تمام لحظات زیبا ...
و تحمل همه ی آن رنج های جانکاه ...
بوسیدمش !
در آغوشش گرفتم ...
سخت فشردمش تا لرزیدن وجودش را احساس نکنم
می دانم که همیشه دوستش داشتم ...
همیشه ...!
وقتی دیدمش می خواستم فریاد بزنم
هیچ نمی دانم با او چه کرده اند!
تمام پیکرش خونی بود
زخم هایش کاری تر از آن بود که می پنداشتم
خیلی سخت است !
به او خیره شدن و اشک نریختن
و فراموشش کردن از آن سخت تر ....
من گریستم
امشب او را فشردم و گریستم
جای خالی او را هر لحظه بیشتر و بیشتر حس می کردم
بسیار بزرگ تر از آن بود که فکرش را می کردم
نه ....!
نمی توانستم با هیچ چیز پرش کنم .
امشب...
بوسیدمش
و در صندوقچه ای بلورین
جای دادمش
بوسیدمش
و در ته اقیانوس وجودم
قلبم را رها کردم .........!!!!!
