راستش این شعر رو سال پیش سروده بودم ولی چون خودم علاقه ی زیادی بهش دارم تصمیم گرفتم اینجا بنویسم.
اشک گرمی
می شود جاری به روی گونه های سرد و گلگونم
می دهد بار دگر حسی ز اعماق درونم
می رود آرام اما با لطافت
می برد آماج غم را با غرورم !
در پس دیوار دل بس قصه ی نا گفته دارم من !
من نخواهم گفت وادارم مکن ای اشک
کس ندیده است و نخواهد دید
در پس دیوار دل کاخی است از غم ها
این منم شهزاده ی تردید !
این منم شهزاده ی غم ها !!
آه ... اما اشک
لحظه ای دیگر امانم ده ...
گر نباری کس نخواهد دید
غیر یک لبخند
از من افسرده ی تنها
از دلی در بند
غیر یک لبخند
کس نخواهد دید ..
به خدا سوگند ..
به خدا سوگند !!