وقت اشک است و نشان از طرب و شادی نیست
این چه رسم است که ویرانم و آبادی نیست
می کند سرزنش بند ، نمی داند جان
تا اسیر تو بود، میل به آزادی نیست
من سزاوار غمم ،نیشتری زن ای عشق !
که جگر سوخته را وحشت بیدادی نیست
شعله آسان برود ،طاقت من بیشتر است
کآتشم ، مرگ من از بستر هر بادی نیست
در قفس رام ندارد دل دیوانه ی من
آشیان نیست مرا تا غم صیادی نیست
می زنی زخم و چه شیرین بنوازی با تیغ
جرم اگر عشق بود،مثل تو جلادی نیست
یاد شیرین بکن ای دل ، که ز جور دوران
ناله ها می کند این کوه که فرهادی نیست
بحر آغشته به خون است و نفس باقی نیست
شاعر موج سکوتم که به فریادی نیست ...