یک جسد سوخته
یک جسد آغشته به حسرت ...
گورش می کنند در تابوتی از عصاره ی غم
بی هویت تر از همیشه
با رد پایی بر سینه اش
از محبت خونین
گورش می کنند
در بستری از بی کسی ها
در جاده ای از دلواپسی های گم شده
که سکوت است و سکوت است
و سکوت ...
زمین هم از جاذبه اش لرزان است
و می مکد چوبه ی تابوتش را بی میل
گورش می کنند
چه بی صدا و حزن انگیز
لب هایش هنوز گرم است
و امید بسته برین اصوات
که موج های کف آلوده ی زمان
نظام ابری اش را گنگ می کنند
گورش می کنند
در عمیق ترین حفره های درد
در برهوتی از ماتم سیاه
تا شعله ی سوزنده اش را
طعم خاکستر دهند
گورش می کنند
گورش شعله ور باد ............