کاش گل می دانست ...
که نباید خندید
بی جهت بر رگ یک برگ ستبر
که گر امروز به خود مغرور است
اگر امروز شکوفایی هست
فصل غمگین باقی است
کاش گل می دانست ...
که چو فردا آید
دگرش نور نبارد خورشید
دگرش بوسه نمی بخشد باد
بر دگر صبح نباشد امید !
کاش گل می دانست ...
دل هر رهگذری زیبا نیست
دستی خواهد آمد
و تن خسته ی او خواهد چید
کاش گل می دانست ...
زندگی وسعت یک دنیا نیست
زندگی معنی فردا ها نیست
شعله شمعی است که در هر وزشی لرزان است
کاش گل می دانست ...
که به شفافی یک رود روان
به زلالی نسیمی گذران
می توان عاشق گشت
و دلی را نشکست !
گل اگر می دانست
یا تو می دانستی ...
صحبت از چهره ی سبز یک برگ
صحبت از شاخه ی عریان ، هم بود
وای اگر می دانست ...
تا قیامت در ما
عشق در جریان بود ...!
کاش گل می دانست !!!
