باز امشب صحن چشمانم تر است
باز هم افسون غم در بستر است
باز بی کس ،بی نشان، اما هنوز
عشق داغی شعله ور در خاطر است
می زدایم نقش خون از دیده ام
سینه ی خونین من زیبا تر است
از دل سنگت نمی ترسم ولی
ترس من از جای زخم خنجر است
آسمان قلب من گر تیره گشت
ابر باران زای من روشن تر است
با شقایق گشته ام هم خون ولی
داغ قلب من از آن هم بد تر است
کاش من هم آشیانی داشتم
ترس طوفان از غم واهی سر است
سینه مجنون شد ،به فریادم رسید
ای که نام لیلی ات در خاطر است
زندگی زیباست می دانم ، دریغ !
غنچه ی عمر من اما پرپر است
بی سبب دنبال قلبم گشته ای
بی دل ام ، شمع دلم خاکستر است !
بازم غمگین شدش می دونم
آخه ... دلم گرفته !!! 