خیالی ژرف در ذهنم ...!
نفس ها تنگ در سینه
نگاهم از امیدی سرد آکنده
وجودم از تب آیینه ها لبریز
درون سینه ام بغضی شده سرریز
من از کنج اتا قم بارها جستم
من از طوفان سرد غم
به سوی آفتاب لحظه ها رفتم
افق را زیر و رو کردم
شبی با ماهتاب عشق
خدا را جستجو کردم ...
چه شبهایی گذشت و باز
اگر چه
قلب من مآوای آتش شد
اگر چه باد بی وجدان
برای سینه ام جلاد آخر شد
اگر چه بر رخم باقیست
هنوزم رد آن خونابه ی باریک ...
اگر چه بعد این طوفان
غروب من شده نزدیک ...!
اما من ...
هنوزم در پس آیینه تاریک
به دنبال طلوع دیگری هستم ...
به دنبال من آبی تری هستم !!