بیا مرور کنیم اتفاق هر باره
و انتظار که سهم من است همواره
که ناگهان سر بغض دلم جوانه زدی !
و اشک بر سر پلکم کشید فواره
نگاه کردی و احساس بر تنم لرزید
و باختم دل خود را به عشق یکباره
نگاه کردی و شب ها پر از شقایق ماند
و خواب پشت نگاهم اسیر و آواره
به تارهای وجودم تنیده ای آغوش
به نرمی سحر و لای لای گهواره
و در قفس پُر پرواز یک پرنده اسیر ....
که می دهد به نفس های خویش کفاره !
همیشه بعد غزل ها پرنده می میرد
ببخش بر غزلم چون نداشتم چاره ...
پرنده مُرد و کنج قفس درون دلم
مداد های سفید است و دفتری پاره ......